خدایا! من که هستم چیزی بگویم که تو خودت همه چیز را میدانی

چگونه همیشه یه یادت باشم وقتی فقط دررنج ها صدایت می کنم ؟

و چگونه صدایت کنم در حالیکه میدانم فاصله ، توهمی بیش نیست

وقتی فکرش را میکنم اگر قطره آبی کم بود ، کل هستی احساس تشنگی می کرد . دستم نمی رود گلی را بچینم مبادا ستاره ای لطمه ببیند

اگر زندگیم آن طور است که تو میخواهی ، بی قراری ام را کنار می گذارم و آرام می گیرم

چگونه به جستجویت بیایم ای خدا؟ کجا دنبالت نگردم ؟ وقتی همه جا هستی . حتی یک قدم هم نمی توانم بردارم . در خودم می مانم و انتظار می کشم تا تو خود بیایی .

اشکهایم را عاشقانه به پایت می ریزم تا قدمت را روز چشمانم بگذاری و به محراب قلبم وارد شوی .

اصلاً مگر بیرون بوده ای که بخواهی داخل شوی ؟

می خواهم با سرور و جاودانگی هم پیمان شوم ؛ چرا که غربت و تنهایی ام کل هستی را دلتنگ می کند .

وقت پریشانی به آرامش رود و درخت و پرنده که همیشه به یادت هستند ، غبطه می خورم

نمیخواهم سرم به سنگ یأس بخورد و دنیا فریبم دهد . من که میدانم هر چه هست روزی ناپدید می شود ، چرا دل به فانی دهم ؟

نشانه هایت را دیده ام اما در آنها نمی مانم ، باورت کردم

جوانی در من هر روز بیشترمحو می شود ، پیری ام را متحیر و غمگین مکن

مگذار در ناتوانی با خاطرات جوانی آه بکشم و در صف انتظار مرگ زانوهای ناتوانم بلرزد

خدایا همواره با من بمان و تنهایم مگذار

بگذار نخی به انگشتانم ببندم تا هرگز فراموشت نکنم کن تجربه ی آرامش تنها با تو میسر است

به من زیستی عطا کن که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است ، حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم