در کوچه های بغداد
حضرت موسی بن جعفر علیه السلام ، در یکی از کوچه های بغداد می گذشت . از خانه ای آوای زنان آوازه خوان به گوشش رسید حضرت که با تعجب و تأسف از کنار دیوار می گذشت کنیزکی دید که برای ریختن خاکروبه به کوچه آمد. فرمود: ای کنیزک این خانه مال کیست؟ عرض کرد : مال مردی از مشاهیر این شهر به نام بِشر است ، فرمود او آزاد است یا بنده؟ عرض کرد: آزاد است و بندگان زیادی دارد.
حضرت فرمود: راست گفتی او آزاد است که چنین به لهو و لعب آغشته شده و اگر او بنده بود هرگز در برابر مولای خود چنین گستاخ نبود و مرتکب چنین گناه نمی شد.
امام از آن محل گذشت و کنیزک به خانه برگشت و سئوال و جواب را با همان بیان به (بشر) در حالی که بر سر بساط شراب نشسته بود گفت، این بیان جالب و موعظه ی سودمند و منطق حکیمانه آن چنان در دل او اثر گذاشت و به طوری او را تکان داد که بی اختیار از جای جست و با پای برهنه شتابان به کوچه آمد و به دنبال حضرت روان شد تا اینکه به حضرت رسید و خود را به پاهای مبارکش انداخت و بوسه داد و سپس با چهره ای اشک آلود گفت: آقا تا این دقیقه غافل بودم و در مقابل مولای خود گستاخانه رفتار می کردم و مرتکب گناه بیشماری شدم ولی با آن بیانی که به کنیزک فرمودید تکان خوردم و دانستم که در اشتباهم آیا توبه ی من قبول است؟
حضرت فرمود: بلی اما به شرط اینکه از تمامی آلودگی ها پشیمان باشی و دیگر غمزه های گناه دیدگانت را خیره نکند و بهتر است آلات و وسایل لهو و لعب را به دور افکنی، او چنین کرد و از زنان مغنیه و آوازه خوان گذشت و مسیر شیطانی را عوض کرده و به راه رحمانی قدم گذاشت و بالنتیجه به مقامات عالیه نائل آمد.
منتهی الآمال ج 2 ص 126
بسم الله الرحمن الرحیم