در ابتدا باید از مسوولان شرکت شمسا و تابان که بنده را پس از ۱۰ روز اقامت در کشور عراق به خانواده ام تحویل دادند ، تشکر کنم!!!

سفر پرماجرای من طبق محاسبات قبلی باید از صبح روز شنبه ۲۷/۱۲/۱۳۹۰ آغاز و تا روز شنبه ی هفته ی بعد به پایان می رسید اما ...

شنبه ۲۷/۱۲/۹۰ : دیشب مدیر کاروان از طریق پیامک اطلاع داد که پروازمون به مقصد بغداد از ساعت ۵ صبح به ساعت ۱۶ تغییر یافته است. از قضای روزگار رئیسمون هم برای گذروندن تعطیلات نوروزی ش قصد رفتن به عراق رو داشت و به طور اتفاقی تاریخ پروازش امروز بود اما صبح از فرودگاه باهام تماس گرفت و گفت که پروازشون داره می پره. از همون لحظه بیقراری و دلواپسی م شروع شد. 
ساعت ۱۴ یعنی دو ساعت قبل از پرواز در فرودگاه حاضر شدیم. مسافران همراه با مشایعت کنندگانشان غرق در شادی و سرور بودند و عده ای برای نمک گیرکردن زائران حسینی با دسته گل و جعبه های شکلات و شیرینی ازشون خداحافظی می کردند.
ساعت ۱۵ اطلاع دادند که پرواز با ۴ ساعت تاخیر انجام میشه . به اتفاق خانواده و خاله ی عزیز فرودگاه رو به مقصد خونه ی خاله جون ترک کردیم اما یک ساعت بعد مدیرکاروان دوباره طی پیامکی سفر رو به ساعت ۲۴ موکول کرد.
ساعت ۲۱ دوباره از طریق پیامک اعلام کرد که به علت اختلاف مالی شرکت هواپیمایی ، ساعت دقیق پرواز مشخص نیست و ساعتی بعد خبر داد که به علت گردوغبار کشور عراق ، امکان پرواز وجود نداره!

یکشنبه ۲۸/۱۲/۱۳۹۰ : دیشب رو تا صبح در هول و ولا بودیم. موبایل من و بابا کنار گوشمون بود تا به محض تماس مدیرکاروان، خونه ی خاله جون رو به مقصد فرودگاه ترک کنیم اما زهی خیال باطل چون ساعت ۱۲ که بابا باهاش تماس گرفت، گفته بود که تا صبح خبری از پرواز نیست.
از حالت های ریلکسانه ی بابا می فهمیدم که از کنسل شدن سفر من خوشحاله. شاید هم توی دلش دعا می کرد که اصلاْ این سفر انجام نشه! بابا از ابتدا با این سفر مخالف بود و از اینکه من بخوام تنها به یک کشور خارجی برم ، اظهار نگرانی می کرد. شاید هم به دلیل همین نارضایتی والدین بود که برنامه ی سفرم اینقدر پیچ خورد... امسال دو تا برادرام با همسرانشون به سفر رفتند. یه برادرم هم به خاطر خدمت سربازی بهش نتونست مشهد بیاد. بنابراین مامان و بابا و کوچکترین برادرم تنها می موندند  .
صبح پس از نماز، از خونه ی خاله جون به خونه ی خودمون نقل مکان کردیم و در انتظار خبری جدید در کنار تلفن نشستیم. برف بی موقع نم نمک شروع و به گلوله هایی سفید تبدیل شد به طوری که تا ظهر شهر رو سپیدپوش کرد. امیدم ناامید شد. حالا دیگه برف هم به بهونه های قبلی شون اضافه شده بود. برف تا شب ادامه داشت و مدیرکاروان همین رو بهونه ی کنسل شدن سفر قرار داده بود. از سویی اطلاعات پرواز فرودگاه از علت کنسل شدن این سفر و زمان پرواز اظهار بی اطلاعی می کرد...
صبح از کانال همکاران خبرنگارم وارد عمل شدم تا بتونم زوایای بیشتری از این حادثه غیرمترقبه رو کشف کنم اما عصر ، یکی از دوستام زنگ زد و گفت که مسوولان فرودگاه مشهد از صبح تا اون موقع بهش جواب درست و قانع کننده ای ندادند.
دو روز از مرخصی استحقاقی م به بطالت و در انتظار پرواز گذشت. از اونجایی که طبق محاسبات سفر ۷ روزه م ، تنها دو روز پس از تعطیلات نوروزی رو مرخصی گرفته بودم با یکی از همکاران اداره م تماس گرفتم و تاخیر احتمالی سفرم رو بهش اطلاع دادم تا نگرانم نشن!
خاله جون هم مرتب با خونه مون در تماس بود و برای دلداری من می گفت که حتما حکمتی در این تاخیر و کنسل شدن پرواز وجود داره.

دوشنبه ۲۹/۱۲/۱۳۹۰ : امروز صبح هم برف ریزی می بارید اما تا ظهر از شدتش کاسته شد و عصر تقریباْ خبری از بارش برف نبود. منتظر بودم که همین امشب پروازمون انجام بشه.
ساعت ۲۲ مدیرکاروان از طریق پیامک اطلاع داد که ساعت ۵ صبح در فرودگاه شهید هاشمی نژاد مشهد حاضر باشیم. از روز شنبه تا امشب حتی چمدونم رو از صندوق عقب ماشین بابا برنداشته بودم با این امید که هرلحظه ممکنه خبری از پروازمون بشه و آماده ی رفتن بودم.

سه شنبه ۱/۱/۱۳۹۱ : دیشب رو با استرس فراوون بین خواب و بیداری گذروندم. باورم نمی شد که امروز هم پروازی در کار باشه. مدیرکاروانمون شده بود چوپان دروغگو!
صبح پس از نماز به سمت فرودگاه حرکت کردیم. چمدونم رو تحویل دادم و پس از خداحافظی از خانواده از گیت کنترل پاسپورت عبور کردم. اونا هم با خیال راحت رفتند خونه تا لحظه ی تحویل سال کنار سفره هفت سین باشند. انتظار عجیب و کشنده ای بود.
ساعت ۷ که قرار بود پرواز ما انجام بشه ، گروه دیگری سوار بر هواپیما شدند و ما موندیم.
لحظات تحویل سال نزدیک می شد و من بیقرار و مضطرب بودم. بالاخره سال هم تحویل شد و من پشت شیشه های سالن پرواز رو به قبله همراه با روحانی کاروان و سایر مسافران ، دعای تحویل سال رو زمزمه کردیم. سرانجام ساعت ۹ سوار بر هواپیما شدیم و ۳۰/۹ هواپیما از جاش کنده شد. دو ساعت و پنجاه دقیقه بعد در فرودگاه بغداد بودیم.
اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد کثیفی محیط فرودگاه بغداد و کوچک بودن باند فرودگاهش بود. وارد سالن که شدیم چیز عجیب تری دیدم. در یک کشور شیعه نشین و مسلمان، برخی از خانمهای کارمند فرودگاه، بدون حجاب و پوشش با بلوز و دامن یا کت و شلوار، موهای مدل دار و چهره های آرایش کرده از این سو به اون سو در حرکت بودند!
بالاخره از سالن فرودگاه خارج و سوار بر اتوبوس شدیم. با وجود اینکه شهر کاظمین در نزدیکی شهر بغداد قرار داشت اما مدیرکاروان به دلیل خستگی و بی حوصلگی یا بی اطلاعی از شرایط سیاسی عراق، زیارت اماکن مقدسه ی این شهر رو به انتهای سفر موکول کرد و اظهار داشت که باید هرچه سریعتر به سوی نجف حرکت کنیم تا در هتلمون مستقر بشیم و همین کوتاهی آقای مدیرکاروان باعث شد تا ما از توفیق زیارت چهار امام بزرگوار در شهرهای سامرا و کاظمین بی نصیب بمونیم.
پس از شش ساعت جاده نوردی به شهر نجف رسیدیم. مسافران بار و بندیلشون رو از اتوبوس به لابی هتل مشکات که فاصله زیادی با حرم حضرت امیرالمومنین علیه السلام داشت، منتقل کردند اما باز هم مانعی وجود داشت ...
مدیر هتل بهمون جا نمی داد و می گفت که بعثه و شمسا لیست یا اسمی از کاروان ما در اختیارش قرار نداده و ما اشتباهی به اونجا رفته ایم! مسافران خسته و کوفته روی مبل ها ولو شده بودند.
سرانجام پس از رایزنی و تماس های متعدد مدیرکاروان اتاق ها رو در اختیارمون قرار دادند. من هم با یک دخترخانم مجرد مثل خودم هم اتاق شدم. پس از قراردادن وسایلمون در اتاق و خوندن نماز مغرب و عشا در ساعت ۸ شب به وقت نجف، شام خوردیم و برای عرض سلام رهسپار حرم آقا شدیم... (۱)
روی دیوار لابی هتل برگه ای چسبونده بودن که روش نوشته شده بود: محل تحویل چمدان های کاروان همسفرگشت ... یعنی رئیسم در این هتل بوده و امروز صبح از اینجا رفته.
مسافران به محض ورود به هتل، سیمکارت عراقی خریده بودند تا اقوامشون رو از این واقعه ی باورنکردنی یعنی رسیدن به نجف مطلع کنند اما تشویش و اضطراب بیشتری بهشون وارد شد چون طی این تماسها با مشهد، خبر رسید که شش نفر از مشهدی ها امروز صبح طی حادثه ی انفجاری در کربلا به شهادت رسیده اند. جریان هم از این قرار بوده که این خونواده ی معزز و عاشق اهل بیت، وقتی که از بسته شدن راه کاظمین خبردار میشن، خودشون از مقابل هتل محل استقرارشون، ماشین شخصی کرایه می کنند تا به زیارت پدر و پسر امام رضای عزیزمون برن اما خودروی بمب گذاری شده منفجر میشه و این شش نفر در کنار آقامون امام حسین به فیض عظیم شهادت نائل میشن.
همونجا بود که از انفجار دیگری در کاظمین خبردار شدیم . این اتفاقات به خاطر برگزاری اجلاس سران کشورهای عربی در عراق و ناامن جلوه دادن فضای سیاسی و امنیتی کشورشون رخ میداد.


پی نوشت:

۱) حرم امیرالمومنین علیه السلام:

آستان مقدس حضرت علی علیه السلام در مرکز شهر قرار دارد که از یک گنبد طلایی عظیم و یک گنبد خانه و رواقهای متعدد و یک صحن،با برخی ضمائم تشکیل شده است.نخستین ساختمان حرم مطهر در دوران هارون الرشید عباسی بنا گردید و پس از آن همواره در حال تجدید و عمران و توسعه بوده است.

ساختمان امروزی از آثار صفویه است.گنبد عظیم و ایوان‏روحبخش آن،به دستور نادرشاه افشار با خشتهای طلایی تزیین شده.آیینه کاری حرم به وسیله هنرمندانی از اصفهان در سالهای دهه چهل شمسی انجام گرفت.

گنبد و ایوان طلا، کلیت بنا مربوط به زمان صفوی است، عمده طلا كاری ها توسط نادر شاه افشار انجام می گیرد. سلاطین قاجاری دیواره صحن را با كاشی هفت رنگ پوشانده و طلا كاری ها را مرمت و تكمیل می کنند.

قبر مطهر حضرت، درون صندوقی از خاتم و ضریحی نقره‏ای قرار دارد،صندوق خاتم از ساخته‏های دوران شاه اسماعیل صفوی است و از نفایس روزگار بشمار می‏رود.

ضریح مطهر توسط هنرمندان هندی و چینی درسال 1345 ه.ق.در هند به همت رهبر شیعیان اسماعیلی ساخته و تقدیم حرم مطهر گردیده است.گرداگرد مرقد منور را از چهار سو رواق در بر گرفته است که همگی به زیباترین شکل توسط هنرمندان ایران تزیین یافته است.

حرم مطهر دارای صحن بسیار بزرگ و دلگشایی است که اطراف مرقد مطهر را در بر گرفته است.این صحن از ساخته‏های دوران صفوی است که نمای آن با کاشیهای‏خشتی زیبایی تزیین یافته و دارای دو ویژگی منحصر بفرد است:

نخست آن که:در تمام فصول سال،هنگام ظهر شرعی،سایه از سمت‏شرق از میان می‏رود.

دوم آن که:همواره نخستین اشعه آفتاب هنگام بامداد از میان بازار بزرگ شهر گذشته و پس از عبور از دروازه صحن به ضریح مقدس می‏تابد.

در گرداگرد صحن مطهر اتاقهایی قرار دارد که همگی آرامگاه بزرگان است.صحن دارای چهار دروازه اصلی است که بزرگترین آنها در سمت‏شرق واقع شده و به‏«باب الذهب‏»شهرت دارد. دومین دروازه در سمت‏شمال قرار گرفته و به‏«باب الطوسی‏»معروف است.

سومین دروازه در جنوب است‏به نام‏«باب قبله‏»و چهارمین آن در سمت غرب واقع شده و به‏«باب سلطانی‏»مشهور است.